غزل مناجاتی با خداوند کریم
جز آرزوی وصل تو یکدم نمیکـنم یکدم ز سیـنه مهر تو را کم نمیکنم ای آن کـه سـربـلـنـد مــرا آفـریـدهای جز پیـش آسـتان تو سَر، خَم نمیکـنم گر در ازای عشق، غـم عـالـمم دهی با عـالـمی معـاوضه این غـم نمیکنم جـز راه پـاک دوست یـقـیـناً نمیروم جز انـتخـاب عـشـق مـسـلم نـمیکـنـم چـون آتـش فــراق تــو را آزمــودهام خوف از عذاب سخت جهـنم نمیکـنم آن شمع خامُشم که به شبهای بیکسی حـتـی هـوای گـریـه نـمنـم نـمـیکـنـم داروی درد هجر حبیب است، بس کنید من از طبیب خواهـش مرهم نمیکـنم حیران از این تغافل خویشم که زادِ راه گاهِ سفـر شـدهست و فـراهم نـمیکـنم |